مقدمه : یاد مان باشد بزرگوارانی چون شمس ، عین القضات ، سهره وردی ، حلاج ، نسیمی ، ملا صدرا و دیگران که امروزه در نظرگاه ما چون نگینی بر تاج اندیشه خرد می درخشند ، در چشم عالمان و فرزانگان فقیه زمانه خویش کافرانی بودند فاسد خدا ناشناس و مطرود، که می بایستی […]
مقدمه :
یاد مان باشد بزرگوارانی چون شمس ، عین القضات ، سهره وردی ، حلاج ، نسیمی ، ملا صدرا و دیگران که امروزه در نظرگاه ما چون نگینی بر تاج اندیشه خرد می درخشند ، در چشم عالمان و فرزانگان فقیه زمانه خویش کافرانی بودند فاسد خدا ناشناس و مطرود، که می بایستی از صحنه روزگار محو شوند. جان دادند ولی فهم نفروختند. که فهم از جنس خدا و شیرین تر از جان است . از سوئی ، آتش برافروخته و سرکش شرمساری در محضر حق را به درستی می شناختند که از هرسوزاننده ای سوزاننده تر، از هر دردی دردناک تر و از هر تلخی تلخ تر است. اینجا دیگر لیلی ما جام نمی شکند!
خط سوم :
تا جائی که اطلاع دارم کتاب مقالات شمس از آنجا که متنی آرکائیک دارد، لذا خوانش و فهم آن مانند اکثر متون کلاسیک در سطح عام برای کثیری از علاقمندان حقیقتاً مشکل است . در میان مطالبی که حضرت شمس فرموده اند موضوع خط سوم نیز همواره از مبهم ترین گفتار او بوده است . هرچند که بزرگواران زیادی تلاش کرده اند که پرده از این راز بر گیرند اما مفهوم واقعی آن به باور اینجانب همچنان در پرده ابهام باقی مانده است . من نیز بر این نیت دست به دامن پرده دار شدم ، نشانی بنمود ، پرگار وا نهادم و بر بال خرد نشستم ، منظرزیر بنمود که ابروی جانان بر آن طاق بود :
گفتند: ما راتفسیر قرآن بساز، گفتم: تفسیر ما چنان است که می دانید : نی از محمّد و نی از خدا.
این « من» نیز هم منکر می شود مرا، می گویمش: چون منکری، رها کن برو، ما را چه صداع میدهی؟ میگوید: نی نروم، همچنین می باشم منکر. این که نفس من است، سخن من فهم نمی کند.
چنانکه آن خطاط سه گون خط نبشتی، یکی او خواندی ولاغیر، یکی هم او خواندی هم غیر، یکی نه او خواندی نه غیر او؛ آن منم که سخن گویم ، نه من دانم و نه غیر من . اگر دقت فرمائید متن فوق دو بخش دارد :
بخش اول مربوط به تفسیر قرآن است . در این بخش دو نکته مبهم وجود دارد یکی نی از خدا و نی از محمد و دیگری کلمه « من » است
بخش دوم : اگر دقت بفرمائیداین قسمت صرفاً یک مثال است که شمس منحصراً برای توضیح آن «من »بکار می برد که چگونه است و چه شخصیتی دارد . اکثر شارحان بخش اول را نا دیده گرفته و در مجموع روی بخش دوم که همان مثال و توضیح است یعنی خطاط زوم کرده اند که منظور از خط سوم چیست ؟
شرح متن و برداشت
نی از خدا و نی از محمد یعنی چه ؟ چه مفهومی دارند ؟ .
در قرآن شاید بیشتر از هر موضوعی به تفکر انسان اشاره شده است . در آیه 100 سوره یونس نا اندیشان را پلید و در آیه 22 انفال آنان را چهارپایانی کر و لال خطاب میکند. و در آیه 104 انعام ضمن اشاره به این که مایه بینش وبصیرت را در اختیار آدمی قرار داده است به صراحت می فرمایند که ما نگهدارنده شما نیستیم ! در حدیثی از امام جعفر صادق (ع) آمده است که خداوند پیامبران را دعوت نموده که با مردم در سطح عقول آن ها صحبت کنند و پیامبران نیز چنین کرده اند . با قبول این روایت قرآن نیز بی تردید در سطح عقول مردم نازل شده است و نه فراتر از آن ، خود نیزمی فرماید : اين آيات كتاب روشنگر است . اگر چه قرآن به محدوده کتاب مقید شده اما کلام خداوند گسترده و بی حدود و بی نهایت است . 27 لقمان
در سوره زمر آیه 18 می فرماید : آنان كه گفتهها را مىشنوند و از بهترين آن پيروى مىكنند، همانها هستند كه خدا هدايتشان كرده است و آنها خردمندانند. پر واضح است که بدون پرسش و خرد ورزی اصولاً انتخابی میسر نخواهد بود . پس نقش خرد در انتخاب زیر بنائی و اساسی است . در آفرینش خرد مرزی برای آن منظور نشده است .
شمس بر اساس جهان بینی و فهم خود از قرآن ، در پاسخ به در خواست کنندگان تفسیر ، به صراحت اعلام میدارد : نی از خدا و نی از محمد یعنی این که در تفسیر ، ما به خدا و به محمد استناد نخواهیم کرد . اندیشه ما ، خرد ما مبنای تفسیر خواهد بود . از نظر گاه شمس مفاهیمی که او در تفسیر ارائه خواهد کرد بی تردید در ذهن ناتوان و خرد خام مخاطب جز زلزله ای مهیب بر جای نخواهد نهاد . و همین مورد علت گریز مردم از شمس بود .
شمس در ادامه سخنان خود در ارتباط با تفاوت تفسیر قران به نکته بسیار مهم دیگری اشاره کرده و می گوید :
این «من» نیز هم منکر می شود مرا، می گویمش: چون منکری ، رها کن برو، ما را چه صداع میدهی؟ میگوید: نی نروم، همچنین می باشم منکر. این که نفس من است، سخن من فهم نمی کند.
در اندرون من خسته دل ندانم که کیست که من خموشم و او در فعان و در غوغا است حافظ
وجودی درونی بنام « من » همزاد آدمی است . در ادیان به آن اصطلاحاً نفس می گویند و در دانش امروزی ازآن بنام آنتروپی یاد میشود . آنتروپی به معنای ضد است یعنی هر چیزی در جهان هستی ضد خودش را دارد . مثلا ماده و ضد ماده انرژی و ضد انرژی ، جاذبه و دافعه ، عقل و جهل . در واقع جهان مجموعه اضداد است. حتی در قرائت قرآن پس از گفتن بسم الله از شر شیطان به خدا پناه می بریم . مولانا دراین مورد می گوید :
پس به ضد نور دانستی تو نور ضد ضد را می نماید در صدور
دلیل دیگری که شمس به خدا و محمد استناد نمی کند وجود همین « من » است که حرف شمس را گوش نمی کند و نمی فهمد . شمس و او چون دو قطب آهن ربا هستند . شمس به «من» پیشنهاد می کند ، حالا که حرفم راگوش نمی دهی برو ، چرا درد سر میدهی با کمال پر روئی پاسخ میدهد نی نروم همین جا هستم . در واقع می خواهد با تمام وجود به جای شمس ایفای نقش کند تا هرکلامی که از دهان شمس بیرون می آید معنای دلخواه «من» نشسته در درون را افاده کند .
عقل کو مغلوب نفس او نفس شد مشتری مات زحل شد نحس شد
ور نه این خواهی نه آن فرمان تراست کس چه داند مر ترا مقصد کجاست
از بدو کودکی ، تنفس شمس ، خورد و خوراک شمس ، و یا زیست جهان شمس ، فضای اندیشه او بوده است . او نشستن در مجالس وعظ را بر بازی با کودکان ترجیح میداد . درک و فهم او از جهان هستی اسباب بازی های روز مره و سر گرمی های او بودند . به جرات می توانم بگویم که او همبازی خرد بود . او از همان خردکی یوغ بندگی را بر گرده نفس انداخته و او را در مهار خود به زنجیر کشیده بود . نفس علیرغم شیطنت های بیشمار نزد او درمانده ای بیش نبود . شمس می گوید
تفسیری که شما می پسندید تفسیری است که خمیره آن نیات «من» درون است . و چنین تفسیری با فهم من بیگانه .
شمس در توضیحات بیشتر در مورد این « من » مثالی می زند تحت نام خطاط . می خواهد با این مثال ،جایگاه و ویژه گی آن « من » را که در درون او نشسته توضیح بیشتری دهد و گرنه اصل موضوع همان نحوه تفسیر قرآن است .
توجه داشته باشیم که تمدن بشری از هزاران سال پیش تا کنون زیر سلطه همین «من» درونی شکل گرفته و تا بدینجا رسیده است . بشر در طول تاریخ به غلامی ، بردگی و بندگی این «من » مفتخر بوده و هست . آثار و علائم این تاثیر بی چون و چرا ، به وضوع حتی در پیشرفته ترین جوامع فعلی نیز دیده می شود. خدایان متنوع ، بت پرستی ، خرافات , قربانگاههای مقدس ، جنگ ها و ویرانی ها و برتر از همه این ها ساختن فضای بسته و محدود باور های ریشه ای که بنیان های فرهنگی هر جامعه را رقم میزند و تماماً ضد انسانی و بشری هستند از جمله محصولات این « من» بوده اند . کار یک انسان واقعی در جهان هستی کاری است خدائی یعنی خلاقیت و خلق کردن و خداوند عاشق آفرینش است . . شمس از من درون غافل نیست . او در غلامی و برده گی شمس است . شمس با ذکر مثالی می خواهد حقیقت این « من » را روشن تر و به آن وضوح بیشتری دهد ، بعد از اشاره به من از کلمه چنانکه استفاده میکند این کلمه نشان می دهد که تمثیل خطاط در واقع وصف الحال آن من غیر عینی است که در درون او جا خوش کرده است و نه شمس حاق واقع . شمس به نیکی می داند که کار « من » واژگون جلوه دادن همه چیز است . میل او ، سلطه بر خرد انسان و فرمانروائی بر اوست کارش مانند خطاطی است که گاهی چنان می نویسد که فقط خودش می خواند . گاهی چنان می نویسد که هم خودش و هم دیگران می خوانند و گاهی نیز چنان می نویسد که نه خودش و نه دیگران نمی توانند آن را بخوانند این سخنان ساختار و بافتارجودی آن «من» است و نه شمس تبریزی . وقتی میگوید .آن منم که سخن گویم نه «من» دانم و نه غیر «من» . چنین ویژه گی هائی در شخصیتی چون شمس نه ممکن است و نه پذیرفتنی. و این نگاه براستی جامه ای است بر قامت آن «من »درون که با معنا بیگانه است .
هزار جامه معنی که من براندازم به قامتی که تو داری قصیر می آید
وقتی « من » چنین خاصیتی داردآیا می شود به اوکه در ذهن هرانسانی در کمین نشسته اعتماد کرد؟ این من جوهر تعلقات انسان است . بنا براین تفسیر من بادیگران متفاوت خواهد بود و بی تردیدبا فهم شما ، ذهن شماکه شیفته ناموسی و طاووسی آن «من» است از تفسیرمن جزدر هم ریختگی و پریشانی نصیبی نخواهد برد .
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه بر اندازد که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا سنائی
من خردرا ازوابستگی ها وکمند تعلقات گسسته ام . او آزاد است و رها . شمس در باده نوشی از بحر اندیشه و در پیوند با دریای بیکران توان های کیهانی افسار برگرده « من » می نهد وبه زنجیر می کشد . او کلام کبریائی خود را دراوج آزاده گی بی پروا بیان می کند . از تفسیرش نیز چون ابر بهاری سیلاب خرد جاری است . بارانی که کاخ تهی ازخردتاریک دلان آن را بر نمی تابد به این جمله شمس دقت کنید :
«ایام مبارک باد از شما . مبارک شمایید ! ایام می آید تا به شما مبارک شود. » . انسانی با این درک و فهم یعنی خلیفته الله و گل سر سبد آفرینش . این کدام انسان است که ایام با او مبارک می شود؟ هر انسانی؟ خیر ! . مگر انسان های اندیشه پرداز ،خلاق و آفرینشگر ، چرا ؟ چون خدا خود چشمه خرد و عاشق خلاقیت است . از این رو هر لحظه در کاری است . شمس می گوید :
سخن را چون نمی نویسم در من می ماند، و هر لحظه مرا روی دگر می هد. سخن بهانه است؛ حق نقاب بر انداخته است، و جمال نموده… . هر لحظه مرا روی دگر میدهد یعنی چه ؟. شمس باده نوش جام جان افزای ساقی هستی است ، در این جام چیست ؟ این جام لبریز از خرد است اندیشه است تفکراست . یعنی جوهرانسان . از این رو هر لحظه نو میشود . اندیشه اش گوئی چون پروانه ای تازه از پیله سر بیرون می نهد ، ویا خورشیدی که صبحگاهان ازافق برزندگی بوسه می زند . شمس دوباره زاده می شود . دو باره و دو باره یعنی کل یوم هو فی الشان 29 رحمان .
روانش شاد
زخرف سوگند به كتاب روشنگر (2)[1] . الدخان سوگند به كتاب روشنگر (2)[2]
النمل : طا. سين. اين است آيات قرآن و كتاب روشنگر [3] یوسف ایه 1 : الف. لام. را. اينها آيات كتاب مبين است.
شعرا آیه 2 : اين آيات كتاب روشن است. قصص آیه 2: اين آيات كتاب روشنگر است.
هود آیه 6 : هيچ جنبندهاى در زمين نباشد مگر اين كه روزيش با خدا باشد، او موضع و مكانش را مىداند و همه اينها در كتابى روشن آمده است.
نمل 75: و هيچ پنهانى در آسمانها و زمين نيست مگر آن كه در كتاب روشنگرى است.
سبا ایه 3 : كافران گفتند: «قيامت براى ما نخواهد آمد.» بگو: «آرى، به پروردگارم، آن داناى غيب سوگند كه به سراغ شما نيز خواهد آمد، به اندازه ذرهاى در آسمانها و زمين از خدا پنهان نيست- نه ناچيزتر يا بزرگتر از آن- جز آن كه در كتاب مبين آمده است،
انعام ایه 59 : كليدهاى غيب نزد اوست و جز او كسى به آن واقف نيست، آنچه را در خشكى و درياست مىداند، هيچ برگى بىآگاهى او نمىافتد و هيچ دانهاى در نهانگاه زمين نمىماند و هيچ تر و خشكى نيست جز اين كه در كتاب مبين مسطور است.
به قلم مهندس اردوان
[1] پورجوادى، كاظم، ترجمه قرآن (پورجوادى)، 1جلد، بنياد دائرة المعارف اسلامى – ايران – تهران، چاپ: 1، 1414 ه.ق.
[2] پورجوادى، كاظم، ترجمه قرآن (پورجوادى)، 1جلد، بنياد دائرة المعارف اسلامى – ايران – تهران، چاپ: 1، 1414 ه.ق.
[3] پورجوادى، كاظم، ترجمه قرآن (پورجوادى)، 1جلد، بنياد دائرة المعارف اسلامى – ايران – تهران، چاپ: 1، 1414 ه.ق.